محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
269
مناقب مرتضوى ( فارسي )
ابو بكر گفت . پس آن سرور غضبآلوده برخاست و مىگفت : هر آينه مىخواهم مردى را كه حكم كند مطابق حكم خداى تعالى . پس به اتّفاق اعرابى امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - را حكم كرد . امير گفت : اى اعرابى ، چه دعوى مىكنى بر رسول خداى ؟ گفت : هفتاد درهم بهاى ناقه . پس به پيغمبر گفت : چه مىفرمايى اى رسول خدا ؟ آن سرور فرمود : من بهاى ناقه دادهام . پس به اعرابى گفت : به درستى كه پيغمبر مىفرمايد من بهاى ناقه دادهام ؛ آيا راست مىگويد ؟ اعرابى گفت : نه . امير المؤمنين شمشير از نيام كشيده گردن اعرابى زد . آن سرور فرمود : يا اخى ، چرا اعرابى را كشتى ؟ گفت : جهت آنكه تكذيب رسول خدا كرد و هركه تكذيب تو كند ، حلال است ريختن خون او و واجب است كشتن اعرابى . آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود : به حقّ آنكه مرا به راستى برانگيخته كه خطا نكردى يا اخى در باب كشتن اعرابى . تو حكم خداى را يعنى آنچه رضاى خدا بود از تو به وقوع آمد - جزاك اللّه فى الدّارين خيرا . 4913224 خ 0 37 خ » منقبت : هم در كتاب مذكور به اسناد طويل از اصبع بنانه منقول است كه : « چون امير المؤمنين بر سرير خلافت صورى نشست و مردمان با وى بيعت كردند ، عمامهء رسول بر سر نهاده و خرقهء متبرّكهء آن سرور در بر و نعلين سيّد الثّقلين در پا و شمشير خاتم انبيا حمايل نموده بر سر منبر آمده فرمود : « الحمد للّه على احسانه قد رجع الحقّ الى مكانه . » و گفت : اى مردمان ، بپرسيد آنچه مىخواهيد پيش از آنكه مرا نيابيد . در اين حال اشعث بن قيس برخاسته گفت : يا امير المؤمنين ، چگونه جزيه مىگيرى از مجوس و حال آنكه نازل نشد بر ايشان كتابى و برانگيخته نشد به سوى ايشان پيغمبرى ؟ امير گفت : اى اشعث ، به تحقيق خداى تعالى كتاب و پيغمبر بر ايشان فرستاد و مر ايشان را پادشاهى بود . يك شبى بيهوش گشته ، دختر خود را به فراش خود طلبيده با او جمع شد . چون قوم او شنيدند ، گفتند : اى پادشاه ، خراب كردى دين ما را ؛ بيرون آى تا تو را پاك سازيم و اقامت حد بر تو كنيم . پادشاه به ايشان گفت : بشنويد سخن مرا اگر دليلى و برهانى و مخرجى نباشد مرا از آنچه مرتكب شدهام ، هرچه خواهيد كنيد . پس گفت : آيا مىدانيد شما به درستى كه خدا خلق كرد از به دو ، آدم - عليه السّلام - را ، عقد بست او را به خود 5913224 خ 0 38 خ كه حوّا باشد و همچنين تزويج كرد پسران خود را به دختران خود ؟ گفتند : راست گفتى . گفت : اين كار من هم آنچنان است . پس قوم محرّمات خود را عقد كردند از روى همين دليل و خداى تعالى محو كرد از سينههاى ايشان علم را و كتاب را از ايشان برداشت .